• ایران قلم:این همه صدام حسین در “جوار خاک میهن” برایتان بشگن زد، به جایی رسیدید که الان از فرنگ برسید؟    :   " بشکن زدن " که چیزی نیست، اگر ترامپ ، با دست های خودش صدام حسین را از قبر در بیاورد و به همراه ترکی فیصل و جولیانی ...
  • محمد حسین سبحانی: مسعود رجوی در کمای مغزی است    :    حضور مجاهدین خلق در عراق ، چه در اشرف و چه  در لیبرتی ، ظرفی بوده است که توهم اعضا را برای باصطلاح  روشن کردن دوباره موتور ارتش آزادیبخش   دامن ...
  • ایران قلم: سرکار خانم عاصمه جیلانی ! لطفا اشتباه آقای احمد شهید را تکرار نکنید    :   متاسفانه در گذشته آقای احمد شهید از  کانال منابع سازمان مجاهدین تغذیه می شدند، همان های که خود خشونت را تولید می کنند، و خود زندان ، زندانبان و شکنجه گر ...
  • سبحانی: مجاهدین ظرف بی بدیل جغرافیای عراق را جهت استمرار استراتژی خشونت برای همیشه از دست دادند    :   بنابراین جغرافیای عراق ظرف بی بدیلی برای مجاهدین خلق در راستای استمرار استراتژی خشونت و ترور و جنگ مسلحانه بود که مجاهدین خلق با حضور در آلبانی با صدای ...
  • محمد حسین سبحانی:سازمان مجاهدین در “مرداب” یک گام به جلو حرکت کرده است    :   سازمان مجاهدین بعد از سرنگونی صدام حسین باید بها و تاوان سیاسی و تشکیلاتی آغاز مبارزه مسلحانه و خشونت طلبانه را  تمام و کمال می پرداخت، ولی به ...
  • مصاحبه ایران قلم با سبحانی ـ هنوز زخم های خشونت و مبارزه مسلحانه التیام نیافته است    :   البته من قصد نداشتم که شورشیان فارک را با مجاهدین خلق مقایسه کنم، انچه اشاره کردم درس تاریخی است که سازمان مجاهدین می تواند از عمق نفرت و دوری مردم از ...
  • صرافپور: از مریم تا مینا، بده بستان های آق مهدی و مسعود خان

    از مریم تا مینا: بده بستان های آق مهدی و مسعود خان

    حامد صرافپور، بیست و دوم ژوئیه ۲۰۱۵:… حدود سی سال قبل (۳۰ خرداد ۱۳۶۴) که صحنه ایران غرق در خون و آتش ناشی از جنگ خارجی و تروریسم داخلی قرار داشت، در نقطه ای هزاران کیلومتر دور از وطن، قراردادهای دو ازدواج در حال انعقاد بود. ازدواج هایی که در پی یک طلاق نامتعارف (و شاید ناموزون و ناهنجار به لحاظ عرفی) بوجود آمد و مسعود رجوی آنرا …

    لینک به منبع (صفحه فیسبوک)

    از مریم تا مینا: بده بستان های آق مهدی و مسعود خان

    حدود سی سال قبل (۳۰ خرداد ۱۳۶۴) که صحنه ایران غرق در خون و آتش ناشی از جنگ خارجی و تروریسم داخلی قرار داشت، در نقطه ای هزاران کیلومتر دور از وطن، قراردادهای دو ازدواج در حال انعقاد بود. ازدواج هایی که در پی یک طلاق نامتعارف (و شاید ناموزون و ناهنجار به لحاظ عرفی) بوجود آمد و مسعود رجوی آنرا “انقلاب ایدئولوژیک” نامید که سرآغازی بر “خلافت مطلقه” اش در سازمان مجاهدین بود. سازمانی که از این پس می باید مسیر ناموزون فرقه شدن را با شتاب بیشتری طی می کرد.

    هنوز در ایران بودم و گوش دادن به رادیو “صدای مجاهد” که چندین روز پی در پی این مراسم را پوشش می داد از مشغله های من بود. صدای سخنرانی مریم قجر و مسعود رجوی و صدای هلهله جمعیتی که در اور-سور-اواز کف و دف می زدند مدام طنین افکن بود. اگر چه در رادیو صدای مجاهد امکان دیدن چهره افراد ممکن نبود اما بعدها که (در خارج ایران) موفق به دیدن فیلم این مراسم شدم، آنچه در چهره ها برجسته به نظر می آمد، برق غمناک چشمان برخی از افراد بود که در عین حال با تناقض مشغول هلهله و شادی بودند. یکی از این افراد که در جلوی صفوف ایستاده، به مسعود و مریم زل زده و کف می زد، مهدی ابریشمچی بود که بیش از هرکسی خود را هیجان زده نشان می داد اما برق چشمان او از رخداد دیگری حکایت داشت. واضح بود که از اعماق وجود به شور و شادی نیامده، و مبهوت و محسور این جو حاکم است. شاید مسعود رجوی هم این برق را گرفته بود وگرنه در این میانه حاضر نبود کسی جز خودش را پهلوان معرفی کند.

    مریم قجرعضدانلو، همسر مهدی، بعد از طلاق از وی به عقد مسعود درآمده بود. پیش از خروج از ایران تصور می کردم مهدی بنا به دلایلی ناموجه از وی متارکه کرده و مسعود از سر خیرخواهی او را به عقد خویشتن درآورده تا آغازی باشد بر ازدواج دیگر مردان با بیوه زنان مجاهد که همسرانشان را از دست داده اند… تصوری باطل که بعدها در عراق متوجه آن شدم.

    یکسال بعد از این جریان (عید فطر ۱۳۶۵) از ایران خارج و به پاکستان رسیدم بدون اطلاع از اینکه همزمان مسعود رجوی هم به عراق رفته و خشم بسیاری از ایرانیان خارج از وطن را برانگیخته است (بسیاری از پناهجویان اعم از چپ و مذهبی از این موضوع با ناراحتی یاد می کردند). دو ماه بعد (اوایل مردادماه) سازمان مرا به همراه یک تیم ۹ نفره از کراچی به بغداد فرستاد و در عرض چند روز به کردستان منتقل شدم. یکی از برنامه های ما در پایگاه، تماشای نوار ویدیویی مراسم ازدواج بود. آنروزها در محفل های داخلی مجاهدین زمزمه هایی از نشست های برگزار شده انقلاب بود و من با شگفتی و گاه دلهره به آن گوش داده و با کنجکاوی دنبال می کردم که در این نشست های محرمانه چه رخ می دهد؟ یکی از بچه ها یواشکی به من گفت توی نشست همه باید جلوی جمع “بالا بیاورند”!. و من با شگفتی پرسیدم یعنی چی بالا بیاورند؟ با خنده گفت باید هرچه توی ذهنشان هست را استفراغ کنند و بگویند که چکاره بوده و چه فکری راجع به ازدواج داشته اند و…

    آن روزها برایم تصور چنین حالتی بسیار دشوار بود. مگر می شود به اجبار جلوی جمع آمد و بالا آورد؟! و از گذشته و حال خود که در ذهن و ضمیر داریم سخن گفت؟ نمی دانستم که چندین و چند سال بعد حوادثی بسیار دهشتناک تر و سرکوب گرانه تر رخ خواهد داد که این نشست ها در برابر آن جز تفریحی بیش نیست. از نشست های “عملیات جاری، دیگچه و دیگ” گرفته تا نشست های بشدت انزجار آور “غسل هفتگی و طعمه” که کسی را از آنها گریزی نبود و پرداختن به آن در این مقاله ممکن نیست.

    در ازدواج های سال ۱۳۶۴ سه نفر مطرح بودند: مسعود رجوی، مریم قجر و مهدی ابریشمچی. ناسزاهای زیادی نثار مسعود رجوی شده بود که بعدها سازمان برای آن یک کتاب هم انتشار داد. کتابی که در سال های آخر دیگر چندان اثری از آن در کتابخانه ها کوچک فرقه نبود. مریم رجوی چندان در این جریان روی آکران نبود هرچند که نام او از این زمان به صورت گسترده ای بر سر زبان ها افتاد ولی آنکس که درون مناسبات خیلی برو بیا داشت مهدی ابریشمچی بود که بعد از گرفتن لقب پهلوان به یکه تازی خاص خود مشغول شده بود. بخصوص چندسال بعد که فرمانده مقر اشرف بزرگ شده و در این قرارگاه برای خود جولان می داد و به گسترش اسکان برای خانواده ها، برگزاری فوق برنامه های شام و ناهار جمعی مشغول بود که البته با استقبال همگانی همراه می شد. وی به شکلی آشکار خصلت “داش مشتی” داشت و بخصوص جلوی خانم ها بیش از حد تکه پرانی و متلک گویی داشت که عمدتاً با لهجه ترکی همراه بود. مهدی مرد دوم تشکیلات بعد از مسعود به حساب می آمد. چند سال قبل از وی موسی خیابانی معاونت مسعود رجوی را برعهده داشت و شخصیت او بسیار با مهدی تفاوت داشت. شخصیتی آرام، فروتن و متدین که سخنرانی هایش تا حد زیادی به دل می نشست. شوخ بود اما مثل مهدی هزل، تکه پران، متملق و خودشیرین نبود و صدای خود را بالا نمی برد.

    موسی خیابانی در بهمن ۶۰ کشته شد و چند سال پس از آن مهدی بخاطر طلاق از مریم قجرعضدانلو (که در صدد ازدواج با مسعود بود) لقب قهرمان گرفت و یکه بزن محله اشرف شد. همانطور که گفتم مسعود او را بزرگترین پهلوان زمانه نامید، پهلوانی که هنرش “هدیه همسر به مسعود رجوی” بود. چهارسال بعد این لقب توسط مسعود از مهدی گرفته شد چرا که می بایست از این پس او را به پایین کشیده و مریم را بزرگنمایی می کرد. این بزرگنمایی نه اعطای حقوق به زنان که در راستای تشکیل حرمسرا و انهدام خانواده در درون مناسبات مجاهدین جهت جلوگیری از ریزش نیرو بود. از این نقطه، مهدی ابریشمچی یک متهم به حساب آمد، متهمی که “اهدای همسر” به رجوی را نه “ایدئولوژیک” که از موضع “تجارت” به انجام رسانیده بود. قضیه از چه قرار بود؟

    مهدی ابریشمچی بعد از اهدای همسرش به رجوی، مورد عنایت و محبت مسعود قرار گرفته و به رسم شاهان قدیم، دختری جوان از وی هدیه گرفته بود. دختری که برادرش موسی خیابانی در سنین نوجوانی به مسعود رجوی سپرده بود تا به رسم امانت در زیر پر و بال خود گرفته و بزرگ کند و اینک به پاس این پهلوانی! مسعود او را به عقد مردی درآورده بود که ۱۷ سال بزرگتر از خودش بود (واژه هدیه گرفتن که در اینجا بکار بردم یک شوخی نیست و در گذر زمان به اثبات رسید که مسعود نیازمند این بذل و بخشش بود تا مهدی را به یکباره دچار تزلزل و وارفتگی نکند.

    در تصویر زیر مینا خیابانی بعد از پیشکش شدن دیده می شود. به شوق و ذوق “مهدی، مسعود، مریم” و عمق غم در نگاه و چهره مینا بنگرید!. لبخندهای همیشگی او نیز همین حالت را داشت. شرم و حیای مینا در کنار مهدی در وسط تصویر گویای خیلی سخن هاست. سخنانی که مینا در دل خود حبس کرده بود تا مبادا دل نازک رهبری عقیدتی که بخاطر خدا و خلق بهای ازدواج سه باره را پرداخته بود! بشکند…

    سال ۱۳۶۷ با مینا در یک مقر بودم. دختری مهربان و آرام که با وجود دارا بودن لبخندی همیشگی، در اعماق چشمانش غمی بزرگ یافت می شد. در دفتر فرمانده لشکر (فاطمه رمضانی) و تحت مسئولیت لیلا دشتی کار می کرد. مسئولیت چندانی نداشت و من نیز آن زمان )بعنوان فرمانده دسته تانک( روزانه دو ساعت به عنوان شیفت جایگزین او می شدم. دوست داشتم بدانم به چه چیزی فکر می کند. هنوز نمی دانستم وی همسر مهدی ابریشمچی است و به ظاهر او هم نمی آمد که مردی به سن و سال مهدی همسرش باشد. ۲۳ ساله بودم و برایم وی بسیار جوان تر از آن می آمد که حتی ازدواج کرده باشد چه رسد به اینکه با کسی که آن زمان برایم پدر بود همخوابه باشد. شاید اگر چنین چیزی را می فهمیدم شوکه می شدم چرا که بسیاری از جوانان مجاهد در همان زمان مجرد بوده و گاه و بیگاه به آنان درس مجرد ماندن در مسیر مبارزه داده می شد.

    به یاد دارم که همان روزها (بین سال ۱۳۶۵ تا ۱۳۶۷) چندین نفر از دوستان خودم در آرزوی ازدواج بودند ولی هرگز به این آرزو نرسیدند چون رجوی ازدواج ها را گزینشی کرده بود. برای نمونه یکی از بچه های خنج از استان فارس که در عملیات موسوم به آفتاب کشته شد، بارها درخواست ازدواج داد و مسئولین قبول نکردند. وی که لکنت زبان داشت با همان لحن همیشه قبل از رفتن به عملیات می گفت اینبار دیگر برگردم ازدواج می کنم… ولی به آرزوی خود نرسید و بالاخره او را به کشتن دادند. هنگام بازگشت از عملیات سوار بر یک تانک غنیمت گرفته شده سرش به لوله تانک دیگر برخورد و متلاشی شد. نمونه دیگر با نام مستعار جاسم از اهالی شوشه دانیال بود که همیشه با هم شوخی می کردیم. وی نیز بدنبال ازدواج بود و چندین بار به طور غیرمستقیم مشکل خود را مطرح کرد و می گفت که من دیگر سنم خیلی بالا رفته و کسی نیست به من بابا بگوید… درخواست هم داده بود ولی اهمیتی داده نمی شد. جاسم در عملیات موسوم به فروغ جاویدان کشته شد. نمونه ها کم نبود. در نشست های داخلی و کوچک چندین بار سر همین مسئله بحث می شد که مجاهد خلق نباید دنبال ازدواج باشد چون هدف مهمتری در پیش روست و تنها باید به سرنگونی و شهادت اندیشید. حتی کار به جایی رسید که در یک نشست (با مسئولیت پرویز کریمیان-فرمانده تیپ) راجع به گزارشاتی که برخی افراد برای وی نوشته و مشکلات جنسی خود را مطرح کرده بودند بحث شد. در همان نشست کوچک که تصور می کنم زمستان ۱۳۶۶ برگزار شد یکی از بچه ها به صراحت گفت که دوست دارد ازدواج کند و نیاز جنسی خود را برجسته کرد. پرویز کریمیان (جهانگیر) مقداری برافروخته شد و (بطور ضمنی) گفت ما خواهران مجاهد خود را نمی توانیم به شما بدهیم. مگر آنها برای امور جنسی شما هستند؟!. وی این نقد را در زمانی مطرح کرد که زن و شوهرها در درون مناسبات مجاهدین با همدیگر زندگی نمی کردند و به طور مجزا در مقرهای مختلف مشغول به کار بودند و تنها یک روز در هفته مجوز ملاقات داشتند و در نتیجه هیچ فرصتی برای ابراز عشق و علاقه به همدیگر نداشتند. رجوی هفته ای یکبار آنها را به هم نزدیک می کرد تا صرفاً امور جنسی خود را حل و فصل کنند. به زبان دیگر، دستگاه به گونه ای چیده شده بود که زن و شوهر جز برای ارضاء نیازهای جنسی همدیگر را نبینند و فرصتی برای عشق ورزیدن و زندگی کردن به مفهوم طبیعی نداشته باشند. در چنین شرایطی به افراد مجرد که نیاز خود برای امور جنسی و عاطفی را مطرح می کردند گفته می شد که ما خواهران خود را برای امور جنسی به کسی نمی دهیم! که تناقض آشکاری با آنچه در مناسبات می گذشت داشت.

    این خاطرات را شرح دادم تا به این واقعیت تلخ اشاره داشته باشم که وقتی اعضای کادر رهبری همگی ازدواج می کردند و شخص رهبر نیز چندین ازدواج در چند طول چند سال داشت، اعضای پایین سازمان مجوز ازدواج بنا به خواست و نیاز خود نداشتند و به آنها درس مبارزه داده می شد. در این سو افرادی که با آرزوی ازدواج به جنگ فرستاده می شدند و جان می باختند و در آن سو: مسعود رجوی حتی نگذاشت مهدی ابریشمچی چند روز بدون همسر بماند و بلافاصله بعد از طلاق مریم،‌ دختری که به امانت در کنار خود داشت را به ازدواج او درآورد و مهدی هم فوراً کمبود همسر خود را مرتفع کرد. از یاد هم نباید ببریم که همین مهدی ابریشمچی و مریم قجرعضدانلو درست در زمانی باردار شده و نطفه فرزندشان بسته شد (پاییز ۱۳۶۰) که هزاران میلیشیای نگونبخت مجاهد در کوچه و خیابان سرگردان بوده و یا داخل زندان می پوسیدند و اعدام می شدند. شاید صدها دختر نوجوان و جوان مجاهد به اعتماد اینکه رهبران شان به مبارزه مشغول هستند دل به دریای آتش و خون سپرده و جان باختند غافل از اینکه مسعود رجوی از یک طرف و مهدی و مریم از سوی دیگر مشغول عشقبازی و رفع حوائج خود هستند.

    به هرحال،‌ فروردین ۱۳۶۹ به قرارگاه بدیع زادگان که محل سکونت مسعود و مریم رجوی (و مقر ستادهای سیاسی-تبلیغی) بود منتقل شدم. هنگام رفتن بدنبال بردن سلاح انفرادی خودم (یادگاری یکی از کشته های عملیات فروغ جاویدان) بودم که مینا با لبخند به من گفت سلاح با خودت نبر. گفتم این تفنگ را به کسی نمی دهم. بهم گفت اونجایی که می روی سلاح نیاز ندارد، خودت بعداً متوجه می شوی…

    به خاطر علاقه ای که به آن کلاشینکوف داشتم حرفش را قبول نکرده و آنرا با خودم بردم. به نظرم رسید که تردد زیادی به این محل باید داشته باشد که اینطور با یقین سخن می گوید. در قرارگاه بدیع متوجه شدم به خاطر حضور رهبری سازمان، امکان بردن سلاح به داخل نیست و در دژبانی آنرا از همه تحویل می گیرند. با اینحال سلاح خودم بود و نزد خودم می ماند. چندی بعد در همانجا به عنوان یکی از تیم های حفاظتی مسعود رجوی بکار مشغول شدم. حفاظت این مقر بسیار شدید بود و همه مسئولین موظف بودند سلاح خود را تحویل دهند و بعد وارد شوند. خانه مسعود در انتهای ضلع غربی بدیع قرار داشت. از جمله کسانی که مستمر به این قرارگاه تردد داشتند ابراهیم ذاکری، مهدی ابریشمچی، محمد محدثین و فهیمه اروانی (جانشین وقت مریم قجر) بودند. البته مسئولین ستاد سیاسی (ثریا شهری) و ستاد تبلیغات (سهیلا صادق) نیز در این مقر زندگی می کردند ولی هنوز چیزی به اسم شورای رهبری وجود خارجی نداشت و مردان بیشتر پست های کلیدی فرقه را برعهده داشتند. فهیمه اروانی بتازگی در حال رشد و ارتقاء تشکیلاتی بود و به همین علت با حفاظت خاصی به بدیع زادگان تردد می کرد. حتی این افراد مسئول نیز اجازه بردن سلاح بداخل نداشته و هنگام ورود آنرا تحویل می دادند. به این ترتیب متوجه علت و اهمیت گفته های مینا شدم. داستان آنچه در بدیع زادگان می گذشت و کارهایی که به عنوان تیم های حفاظتی انجام می دادیم شرح دیگری دارد که در حوصله بحث نیست. هنگام تردد مسعود رجوی به این مقر، کلیه خیابان های بدیع زادگان منتهی به جاده بغداد-اردن توسط استخبارات و افسران مربوطه کنترل می شد و چون حساس ترین نقطه این مسیر تقاطع خیابان بدیع زادگان به جاده اصلی بود، هنگام نزدیک شدن خودروی ضدگلوله رجوی، افسران عراقی جاده اصلی را بند آورده و پس از عبور رجوی باز می کردند. ورود رجوی به داخل بدیع زادگان نیز با بستن خیابان این مقر صورت می گرفت که تیم های حافظت از عبور افراد جلوگیری کرده و بعد از رسیدن مسعود به داخل خانه اش، دوباره شرایط به حالت عادی بازمی گشت.

    آخرین روزهایی که مینا را دیدم زمانی بود که طلاق های ایدئولوژیک! زن و شوهرها در خفا آغاز شده بود، و مینا و مهدی نیز به همین علت از هم جدا شده بودند. البته به دلیل محرمانه بودن این عمل در سال های اول “انقلاب ایدئولوژیک مریم” کسی از این مسئله خبر نداشت جز افرادی که وارد این مباحث شده بودند. عبرت روزگار اینکه مهدی با لقب پهلوان! توسط مسعود به عقد مینا خواهر موسی خیابانی در آمد و همسر خود مریم را به مسعود اهدا کرد، اما در عرض چهار سال با تحقیر مسعود مواجه شد که بخاطر اقدام “تجاری” اش بر سر مسئله ازدواج، وی را مورد حمله قرار داده و مینا را دوباره از او گرفت. و اینک بیش از ۳۰ سال از انقلاب ایدئولوژیک! می گذرد و می توان شکست سنگین همه زوایای این انقلاب را دید: مسعود رجوی بیش از ده سال در مخفیگاه بسر می برد و تنها امید او دختر صدام و گروه های تروریستی داعش و حزب بعث است، مهدی و مریم دوباره در کنار هم به گذران امور مشغول هستند. یاد و نامی از مینا که قربانی این طلاق و ازدواج شد نیست،‌ و کلیت ساختار فرقه رجوی در حال فروپاشی است و چشم اندازی جز یک تشکل مافیایی-اقتصادی در پیش رو نمانده است.

    حامد صرافپور

    ۳۱ تیر ۱۳۹۴

    ۲۲ جولای ۲۰۱۵

    مطالب مرتبط :

    مالک بیت مشعل: سوالی از فرقه مجاهدین که هنوز جواب نگرفته ام

    یك روز در دریاچه ی نور اشرف بودیم که تعطیلات عید بود و وقتی افراد مقر هاي مختلف مي آمدند طوري محل استقرار را برنامه ريزي مي كردند که حتي افراد فاميل و همشهري نزدیک هم نباشند . من ویکی از دوستانم که در یك مقر بودیم که الان هم در زندان اشرف 3  گرفتار است ، داشتیم میگشتیم که خانواده اش را دید . گفت مالک من ... مطلب کامل

    این زن دیر رسیده و زود رشد کرده!

    شما مژگان خانم! مدت زیادی تحت حفاظت نیروهای آمریکائی سرگرم سرپرستی دستگاه مغز شویی رجوی بوده و به کمک این اشغالگران عراق، سد سدیدی درمقابل مراجعه ی خانواده ها که یک درخواست ساده ی ملاقات با فرزندانشان که موضوع دستگاه شکنجه ومغز شوئی شما بودند ، بوجود آوردید!! مریم هم که ازمدت ها قبل شما را ترک کرده بود وغمی نداشت که با شما باشتراک بگذارد! ضمنا، ... مطلب کامل

    این زن دیر رسیده و زود رشد کرده!

    عکس هائی که هفته گذشته از سوله های فرقه رجوی در آلبانی به نمایش درامد ، نشان میداد که تعدادی پیرمرد وپیرزن صف به صف در کنار هم به فاصله 20 سانتیمتر از یکدیگر در برابر کامپیوتر هائی قرار گرفته اند ومثلا مشغول مبارزه هستند ، اما واقعا آنها چه میکنند ؟ همانطور که پیشتر گفته شد مغز های متفکر اسرائیلی ،سعودی ، امریکائی به این نتیجه ... مطلب کامل

    این زن دیر رسیده و زود رشد کرده!

    فدریکا موگرینی، هماهنگ‌کننده سیاست خارجی اتحادیه اروپا، پس از نشست وزرای خارجه کشورهای عضو اتحادیه اروپا و رایزنی درباره توافق اتمی با ایران گفت: «ما متوجه‌ایم که همه قدم‌هایی که برداشته شده – و متاسفیم که این قدم‌ها برداشته شده -  به لحاظ تکنیکی قابل برگشت هستند. از این رو، امیدواریم و ایران را دعوت می‌کنیم به اینکه این قدم‌ها را برگرداند.» موگرینی همچنین گفت که "برجام در ... مطلب کامل

    این زن دیر رسیده و زود رشد کرده!

    ترس مجاهدین از اعضای جدا شده ای که در خارج از ایران هستند بیشتر از ترسشان از بمب و موشک است، اما چرا و برای چی؟ برای اینکه اعضای جدا شده به تمام ترفندهای غیر انسانی و به تمام قوانین ضد دمکراتیک مجاهدین و به فضای درون تشکیلات که با حرف های سرانشان در بیرون تشکیلات فرق دارد اشراف کامل دارند و در جاجای هرگونه موضعگیری از ... مطلب کامل

    گاوی در چینی‌فروشی، دیوانه‌ها به دنبال جنگ هستند

    "اروپایی‌ها اگر بتوانند سر سامانی به کارشان بدهند باید به آمریکا بگویند دیگر کافی است. این سیاست خلاف منافع، منطق و قانون ما است و شما باید تغییر عقیده بدهید. من نمی دانم چرا اروپایی‌ها همیشه به ساز آمریکا می‌رقصند حتی اگر خلاف منافع خودشان باشد و این درست نیست." آقای برادعی گفت بازرسان هسته‌ای آژانس با "مخفی‌کاری و تقلب" ایران مواجه شده‌اند اما "تنها راه نشستن دور ... مطلب کامل

    گاوی در چینی‌فروشی، دیوانه‌ها به دنبال جنگ هستند

    بعد که به مقر آمدم گفتند آماده شو برای مصاحبه که فردا جواب همین اسامی که می گویی خوانده شده را بدهی .گفتم با بحال جلو دوربین صحبت نکردم ونمی دانم چه چیزی بگویم.تا فردای آنروز بعد از کلی رنگ آمیزی به سروسبیل من را به کتابخانه همان قسمت خودمان بردند که یک میز چیده شده بود با یک دوربین وفیلم بردار و نفری که با کاغذی در ... مطلب کامل

    گاوی در چینی‌فروشی، دیوانه‌ها به دنبال جنگ هستند

    بنظر می رسد که جیولیانی پنج شنبه عصر بلافاصله پس از مصاحبه تلفنی با برنامه “شان هنیتی” (در فاکس نیوز) به این کنفرانس رفته است. جیولیانی همچنین در ماه فوریه در یک گردهمایی ضد ایرانی در ورشو سخنرانی کرد و گفت که نماینده مجاهدین خلق است و نه ترامپ! با این وجود در حاشیه این مراسم چند کار هم برای ترامپ انجام داد از جمله ملاقات ... مطلب کامل

    تناقض و آشفتگی در سیاست خارجی آمریکا

    هر چند عده ای از تحلیلگران می کوشند مجموعه رویکردهای دولت آمریکا در عرصه سیاست خارجی را در قالب سیاست «هویج و چماق» تعبیر کنند که از منظر واقع گرایان در بسیاری از موارد در عرصه روابط بین الملل نتیجه بخش بوده، اما سرعت تغییر رویکردها و چرخش های بعضاً 180 درجه ای در رویکرد نسبت به کشورهای مختلف حکایت از آن دارد که رییس جمهوری آمریکا ... مطلب کامل

    تناقض و آشفتگی در سیاست خارجی آمریکا

    متاسفانه، ترک خوردن تابوهای تاریخی و برداشتن نقاب  تزویر از چهره های پوشالی قدیسین، در ملاء مذهبی و اجتماعی کار آسانی نیست. اما حرمسرا با توجیهات مذهبی و سیاسی و مبارزاتی و ارتقاء زنان از قید و بند و اسارت مردان، توجیه شد. رهبر فرقه که فردی زیرک و مکار بود، مانند خلف خود ناصرالدین شاه قاجار، خود را محور و قبله عالم خطاب می کرد و ... مطلب کامل

    نوشتن دیدگاه

    شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

    سایت ایران قلم از انتشار مطالب و مقالاتی که در آن کلمات توهین آمیز استفاده شده، معذور است.

    مسئولیت مطالب درج شده بر عهده نویسندگان می باشد

    تمام حقوق این سایت برای © 2019 ايران قلم. محفوظ است.
    marmaris escort - marmaris bayan escort - escort marmaris - marmaris escort bayan -