• ایران قلم:این همه صدام حسین در “جوار خاک میهن” برایتان بشگن زد، به جایی رسیدید که الان از فرنگ برسید؟    :   " بشکن زدن " که چیزی نیست، اگر ترامپ ، با دست های خودش صدام حسین را از قبر در بیاورد و به همراه ترکی فیصل و جولیانی ...
  • محمد حسین سبحانی: مسعود رجوی در کمای مغزی است    :    حضور مجاهدین خلق در عراق ، چه در اشرف و چه  در لیبرتی ، ظرفی بوده است که توهم اعضا را برای باصطلاح  روشن کردن دوباره موتور ارتش آزادیبخش   دامن ...
  • ایران قلم: سرکار خانم عاصمه جیلانی ! لطفا اشتباه آقای احمد شهید را تکرار نکنید    :   متاسفانه در گذشته آقای احمد شهید از  کانال منابع سازمان مجاهدین تغذیه می شدند، همان های که خود خشونت را تولید می کنند، و خود زندان ، زندانبان و شکنجه گر ...
  • سبحانی: مجاهدین ظرف بی بدیل جغرافیای عراق را جهت استمرار استراتژی خشونت برای همیشه از دست دادند    :   بنابراین جغرافیای عراق ظرف بی بدیلی برای مجاهدین خلق در راستای استمرار استراتژی خشونت و ترور و جنگ مسلحانه بود که مجاهدین خلق با حضور در آلبانی با صدای ...
  • محمد حسین سبحانی:سازمان مجاهدین در “مرداب” یک گام به جلو حرکت کرده است    :   سازمان مجاهدین بعد از سرنگونی صدام حسین باید بها و تاوان سیاسی و تشکیلاتی آغاز مبارزه مسلحانه و خشونت طلبانه را  تمام و کمال می پرداخت، ولی به ...
  • مصاحبه ایران قلم با سبحانی ـ هنوز زخم های خشونت و مبارزه مسلحانه التیام نیافته است    :   البته من قصد نداشتم که شورشیان فارک را با مجاهدین خلق مقایسه کنم، انچه اشاره کردم درس تاریخی است که سازمان مجاهدین می تواند از عمق نفرت و دوری مردم از ...
  • از شما ( مسعود رجوی ) می پرسم چه کسی «الدنگ» است؟

    مادر بزرگم می گفت من وقتی زندان بودم می توانستم با بچه هایم ملاقات کنم  حالا چرا مادر سپهر نمی تواند به او زنگ بزند؟ آن ها جواب درست و حسابی نداشتند به او بدهند. ملاقات ما با پدر و مادرم تاثیر خیلی بدی روی پدربزرگ و مادربزرگم گذاشت. پدربزرگم بیشتر اعتراض کرد اما تاثیری نداشت. بعد از دو هفته به ایران برگشتیم و دوباره تماسی با ما گرفته نشد. چندی بعد پدرم از مجاهدین جدا شد و به کمپ تیف که زیر نظر آمریکایی ها بود رفت. آن موقع بود که او توانست برای اولین بار با ما تماس تلفنی بگیرد. 4 سال دیگر به این ترتیب گذشت تا پدرم به انگلستان رفت و بعد از قبولی پناهندگی اش در این کشور کار من را هم درست کرد تا به او بپیوندم. مادرم هیچ وقت به من در ایران زنگ نزد و فقط پدرم زنگ می زد. 15 سالم بود که به لندن رفتم. سه ماه بعد پدرم به تومور مغزی بدخیم مبتلا شد. من تازه به لندن رفته بودم و هنوز زبان انگلیسی را نمی دانستم.

    از شما می پرسم چه کسی «الدنگ» است؟ (اتهام بیشرمانه دیگری از سوی مجاهدین علیه خانواده محمدرحیمی)
    سپهر محمد رحیمی ـ سایت پژواک ایران

    12.01.2015

    لینک به منبع

    من سپهر محمد رحیمی جوانی هستم 20 ساله. کمتر از دو سالم بود که مادر و پدرم مرا نزد مادر بزرگ و پدربزرگم گذاشتند و برای مبارزه با رژیم خمینی به عراق و نزد مجاهدین رفتند.

    تا هشت سالگی صدای پدر و مادرم را نشنیده بودم. بعد از حمله آمریکا به عراق و سقوط صدام حسین من به همراه مادربزرگ و پدربزرگم از طریق جنوب ایران و به صورت غیرقانونی به عراق رفتیم. من برای اولین بار توانستم مادر و پدرم را ببینم.

    در مدت دو هفته ای که در کمپ اشرف بودیم هیچ شبی را نتوانستم کنار مادرم بخوابم. دوست داشتم مثل همه بچه ها شب را کنار مادرم بخوابم اما مسئولین سازمان چنین اجازه ای به من و مادرم ندادند. پدر و مادرم را جداگانه به ملاقات ما می آوردند و جوری هم تنظیم میکردند که در راه همدیگر را نبینند. هر روز فقط چند ساعتی جداگانه پدر و مادرم را می دیدم.

    بار اول که در اشرف پدرم را دیدم همراه با چند مرد دیگر آمد. آن ها می خواستند همراه او وارد اتاق شوند اما پدرم اجازه این کار را به آنها نداد و ما توانستیم او را تنها ملاقات کنیم. دفعات بعد دیگر آن ها تلاش نکردند در ملاقات حاضر شوند چون می دانستند که پدرم اجازه نمی دهد. اما مادرم هر بار با چند زن دیگر به ملاقات ما می آمد و در همه مدتی که با ما بود آن زن ها هم بودند و بعضی وقت ها به جای مادرم صحبت می کردند و یا جواب سوال های پدر بزرگ و مادربزرگم را می دادند.

    سپهر محمدرحیمی به همراه مادر بزرگ و پدربزرگ و پدرش در اشرف

    از آن جایی که پدرم زیر بار زور نمیرفت نتوانستند جلوی او را بگیرند و او شب پیش ما می ماند اما مادرم با این که دلش میخواست شب پیش من بماند میترسید و همراه زن هایی که آمده بودند می رفت و شب نمی ماند.

    همانجا هم پدربزرگم و هم مادربزرگم اعتراض کردند که چرا طی این مدت مادر و پدرم اجازه نداشتند به ما زنگ بزنند. مادر بزرگم می گفت من وقتی زندان بودم می توانستم با بچه هایم ملاقات کنم  حالا چرا مادر سپهر نمی تواند به او زنگ بزند؟ آن ها جواب درست و حسابی نداشتند به او بدهند. ملاقات ما با پدر و مادرم تاثیر خیلی بدی روی پدربزرگ و مادربزرگم گذاشت.

    پدربزرگم بیشتر اعتراض کرد اما تاثیری نداشت. بعد از دو هفته به ایران برگشتیم و دوباره تماسی با ما گرفته نشد.

    چندی بعد پدرم از مجاهدین جدا شد و به کمپ تیف که زیر نظر آمریکایی ها بود رفت. آن موقع بود که او توانست برای اولین بار با ما تماس تلفنی بگیرد. 4 سال دیگر به این ترتیب گذشت تا پدرم به انگلستان رفت و بعد از قبولی پناهندگی اش در این کشور کار من را هم درست کرد تا به او بپیوندم. مادرم هیچ وقت به من در ایران زنگ نزد و فقط پدرم زنگ می زد. 15 سالم بود که به لندن رفتم. سه ماه بعد پدرم به تومور مغزی بدخیم مبتلا شد. من تازه به لندن رفته بودم و هنوز زبان انگلیسی را نمی دانستم.

    در کنار رفتن به مدرسه هر روز به بیمارستان می رفتم و او را روی تخت بیمارستان در حالی که فلج بود و قادر به حرکت نبود می دیدم.

    پدرم روحیه خیلی خوبی داشت. پس از مدتی توانست بایستاد و بالاخره با عصا راه افتاد. بعد از هفت ماه بیمارستان را ترک کرد. پدربزرگم در این مدت فوت کرد.

    بعد از آمدن به انگلستان هم خبری از مادرم نشد. هیچ تماسی نمی گرفت و من هنوز قادر به شنیدن صدای او نبودم. بالاخره پس از پیگیری بسیار، مادرم زنگ زد. در طول این چند سال فقط سه بار با او تلفنی صحبت کردم. هر بار هم پس از مراجعات بسیار به دفتر مجاهدین و تهدید به تماس با مطبوعات و افشاگری به مادرم اجازه دادند در حضور دیگران به صورت کنترل شده با من تلفنی صحبت کند.

    در حالی که به چشم خودم دیدم که یک عده از هواداران علاف و بیکار مجاهدین را در دفتر این سازمان جمع می کردند تا با لیبرتی و اشرف تماس تلفنی طولانی مدت بگیرند و به قول خودشان با خالی بندی به آن ها روحیه بدهند. یکی از آن ها سیاوش پیشه ور بود که به جرم پولشویی و … در لندن زندانی است و سال های سال بایستی آب خنک بخورد. او می گفت برادران ما به فکر شما می خوابیم و به فکر شما از خواب بیدار می شویم. من هم گفتم راست میگی تو به فکر پوند  می خوابی و به فکر پوند بلند میشی.

    در طول 5 سالی که لندن هستم هم مترجم پدرم بودم و هم راننده او. شب ها کنارش می خوابیدم. 5 سال با پدرم حال کردم. خیلی چیزها از او آموختم. یک بار از او نشنیدم بگه درد دارم یا حالم  خوب نیست. هنوز هم نمیگه. غرور عجیبی داشت. پدرم بهم  یاد داده که «زندگی زیباست».

    به همین خاطر هر روز سرکار  میرم. ورزش میرم. بعد میام بیمارستان پیش پدرم. کارهاش رو خودم انجام می دم. پریشب که دیگه رفت تو کما تا صبح دستش رو گذاشت تو دستم. برای خیلی ها تحمل این روزها سخته اما من از پدرم یاد گرفتم که کوتاه نیام. حتی در طول این مدت هم به مادرم اجازه ندادند با من تلفنی صحبت کند یا حالم را بپرسد.

    این وضعیت من و پدرم بوده در 5 سال گذشته. یک لحظه مبارزه با رژیم از دهنش نیفتاده. همه تکه کلام هاش رو یاد گرفتم. همه به من میگن خیلی شبیه او هستم. این مایه افتخار است برای من که شبیه پدرم باشم.

    با این حال عده ای که کنار زن و بچه شان یا دوست دخترشان و فک و فامیل شان در ناز و نعمت در اروپا و آمریکا زندگی می کنند و از بهترین امکانات برخوردارند و از صبح تا شب به فکر پول در آوردن هستند در اطلاعیه بیشرمانه ای من و مادربزرگ و عمو و عمه ام را «فامیل الدنگ» خوانده اند. این عده چقدر بایستی بی شرافت و پست باشند که بتوانند خانواده محمدرحیمی را «الدنگ» بخوانند. من در طول این 5 سال فقط یک بار با پدرم سفر چند روزه به اتریش داشتیم در حالی که خدا می داند این افراد در همین 5 سال چند بار با زن و بچه شان سفر رفتند و عشق و حال کردند.

    Hamid Ashtari's photo.

    سپهر ، زهرا، منوچهر محمدرحیمی و مادر صونا

    مادر بزرگ من دو سال زندانی بوده و پدربزرگم هم یک سال و نیم زمان شاه و یک سال زمان خمینی زندان بوده. 4 دختر و پسر و یک نوه شان اعدام شده اند. پدرم و عمو و عمه ام هم زندانی بوده اند. از عمه ها و عموهام نبایستی خجالت بکشند؟ از روی «مادر صونا» مادر بزرگم نباید خجالت بکشند که آخر عمری این همه مصیبت کشیده؟

    تا همین چند روز پیش ما را خانواده شریف می خواندند و حالا یکباره شدیم «فامیل الدنگ»!

    البته این عده که می گویند زندانی سیاسی بوده اند جرات نکرده اند اسمشان را زیر اطلاعیه بنویسند تا ببینم چه کسی جرات میکند خانواده محمدرحیمی را «الدنگ» بخواند.

    اگر خانواده من «الدنگ» است چه کسی سالم است؟ با تعریفی که کردم من و خانواده ام «الدنگ» هستیم یا مفتخورهایی که کنار زن و بچه شان در اروپا و آمریکا لم داده اند و ادعای مبارزه می کنند.

    پدرم چند روزی بیشتر زنده نخواهد ماند اما این بیشرف ها هرچه لایق خودشان هست را به پدرم نسبت داده اند. او در کما است و نمیتواند جواب این «نامردها» را بدهد. قبلش هم که در کما نبود چون حافظه اش را از دست داده بود نمی دانست در اطرافش چه می گذرد و قادر به پاسخگویی نبود وگرنه این ها که به قول پدرم «بی جگر» و «بی وجود» بودند جرات نمیکردند این حرف ها را در مورد او بزنند. چندتایی شان در لندن هستند تا پدرم سرپا بود جلویش دولا راست  می شدند حالا زبان درآوردند.

    این بی وجدان ها سعی می کنند سابقه درخشان پدرم را که مورد تایید همه است نفی کنند.

    از زبان ناشناسی که مدعی است همبندی سابق پدرم بوده خطاب به او که می دانند قادر به جواب دادن نیست نوشته اند:

    «حتما یادت نرفته که امثال ایرج در زندان چون تو را  «لمپن» میدانستند «بایکوتت «کرده بودند ؟  حال چه شده که هندوانه زیر بغل هایت میگذارند و تا به اینجا بالا برده اند که پشت سرت نماز هم میخوانند ؟!
    عباس! هر کس از چنته خود خبر دارد آیا این صفات و القاب که به تو میدهند خودت باورت میشود ؟ !
    خداوکیلی جواب بده !
    کلاه خودت را قاضی کن و بو بکش آیا بوی این «لاشخورها » را متوجه نمیشوی؟
    عباس آقا امیدوارم سالها «زنده باشی و به سلامت زندگی کنی » حال بیا و یه امشی دور و برت بزن تا راحت تر نفس بکشی . باور کن این «جک و جونور های ولایت» را که بپرونی حال خودت هم خوب میشود.» آیا این ها وجدان هم دارند؟ آیا با بیمار در حال مرگ این طوری کسی صحبت می کند؟

    این بی شرف ها دو هفته پیش از زبان مادرم مدعی شده بودند من و پدرم «مزدور وزارت اطلاعات»  هستیم و پروژه های آن ها را اجرا  می کنیم حالا مثلا از در دوستی با پدرم در آمده اند و مدعی «بایکوت» او در زندان شده اند! البته  می دانم ، می خواهند به پدرم زخم زبان بزنند. می دانم قصد شکنجه بیشتر او را دارند.

    پدرم چیزی با مرگ فاصله ندارد با ماسک اکسیژن نفس می کشد و در کماست. من روزهای آخر عمر او را شاهد هستم و این بی شرفها «خوشمزه» شدند و او را مسخره می کنند و می گویند «حال بیا و یه امشی دور و برت بزن تا راحت تر نفس بکشی .»

    پدرم در کما

    فکر می کنند اینجوری می توانند من و مادر بزرگ و عمه و عمویم را بیشتر شکنجه کنند. تا چند روز پیش منکر بیماری شدید پدرم و دست و پنجه نرم کردن او با مرگ بودند و مدعی بودند که این ها همه خالی بندی است. حالا نسخه برای او پیچیده اند که چه کارکند «راحت تر نفس بکشد» و یا «حالش خوب شود».

    اگر این ها پدرم را دوست داشتند و می خواستند او «سال ها زنده باشد و به سلامت زندگی کند» چرا مثل این همه آدم که به ملاقات او می آیند و به او زنگ می زنند به او زنگ نزدند و حالش را نپرسیدند و یا با ملاقاتش نیامدند؟

    هیچ کس در مورد پدرم تعریف و تمجید عجیب و غریبی نکرده و هندوانه زیر بغل او نگذاشته است. همه روی جوانمردی و بی غل وغش بودن و مردم دوستی او تاکید می کنند و اینکه در زندان همه او را دوست داشتند و با روحیه شاد و قوی ای که داشت باعث خنده و نشاط می شد و خیلی ها می توانستند زندان را راحت تر بکشند.

    پدرم تا همین سه روز پیش که به کما رفت همین روحیه را داشت. هرکس که به ملاقات او در بیمارستان می آمد می خندید و از او روحیه میگرفت. بعضی ها فقط چند بار و یا در مراسمی پدرم را دیده بودند اما هر روز به بیمارستان  می آیند.

    صفات نیک او را من خودم شاهد بودم. طی این روزها هم هرکس که پدرم را میشناخت همین را در مورد او میگفت.

    این بیشرف ها دوباره از زبان مادرم نوشته اند که پدرم به دلیل مشکل «اخلاقی و مبارزاتی» از مجاهدین اخراج شده است. مادرم که از زمان رفتن به عراق یک دقیقه هم پدرم را ندیده از کجا می داند چه بر سر او آمده و یا به چه دلیل از مجاهدین «اخراج» یا جدا شده؟

    این که می بینم پدرم نمی تواند جواب آن ها را بدهد برای من سخت است.

    البته من بهتر از هرکس می دانم چه کسی «مبارز» است. وقتی بچه بودم در اشرف متوجه شدم که از پس پدرم به خاطر روحیه ای که داشت برنمی  آمدند اما مادرم مجبور بود کوتاه بیاید.

    من 5 سال با پدرم روز و شب زندگی کرده ام. بهتر از هرکس می دانم کمتر کسی به اندازه او «اخلاق» را رعایت  می کند.

    سوال من این است خود این ها که امروز بلبل شده اند به چه دلیل از مجاهدین «اخراج» شده اند و به چه دلیل در اروپا و آمریکا کنار زن و بچه و سگ شون زندگی میکنند؟

    فکر می کنم این افراد بدون حمایت رهبرانشان جرات ندارند که خانواده محمدرحیمی را «الدنگ» بخوانند. به همین دلیل است که من همه این ها را از چشم بزرگتر هاشان می بینم.

    با توجه به توضیح کوتاهی که در مورد زندگی خودم و خانواده ام دادم از شما خوانندگان می پرسم چه  کسی «الدنگ» است؟ این به اصظلاح زندانیان سیاسی و رهبرشان که آن ها را جلو انداخته یا خانواده محمد رحیمی؟

    از همه کسانی که خانواده محمدرحیمی و پدرم را می شناسند می پرسم بعد از بی حرمتی به خانواده ما حرمت چه کسی حفظ می شود؟

    سپهر محمدرحیمی

    21 دیماه 1394

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    نوشته سقوط و تعدادی سئوال از نویسنده

    ۱۹ دی ۱۳۹۴

    نوشته سقوط و تعدادی سئوال از نویسنده اسماعیل وفا یغمایی، وبلاگ دریچه زرد،  نهم ژانویه ۲۰۱۶:…  راست میکوئید ملاک مبارزه ، حتما دوری و نزدیکی با …

    نوشته سقوط و تعدادی سئوال از نویسنده

    مطالب مرتبط :

    غلامرضا شکری: رانده شدگان در عراق، واماندگان در آلبانی

     بنده یکی از جدا شده هایی هستم که به مدت 4 سال از فرقه جدا شده و علت جدا شدنم هم دیدن خانواده ام است که نزدیک به 20 سال است که انتظار دیدن خانواده ام را میکشم ولی از عجائب روزگار این است که پای فرقه که به این کشور باز شد همه کشورها حق گرفتن ویزا دارند ویا میتوانند از طریقی به این کشور بیایند برای ... مطلب کامل

    چهار هنرمند ایرانی به عضویت آکادمی اسکار درآمدند

    آکادمی علوم اسکار ۸۱۹ هنرمند را به عنوان اعضای جدید خود معرفی کرد. شمار قابل توجهی از اعضای آکادمی امسال زن و از هنرمندان در اقلیت هستند. نام چهار هنرمند ایرانی نیز در میان آنها به چشم می‌خورد: نرگس آبیار در شاخه نویسندگی، ستار اورکی، آهنگساز ایرانی در شاخه موسیقی، سمیرا مخملباف و علی عباسی سینماگر ایرانی−دانمارکی در شاخه کارگردانی. نرگس آبیار کارگردان فیلم‌هایی چون "شبی که ماه ... مطلب کامل

    غلامرضا شکری: رانده شدگان در عراق، واماندگان در آلبانی

    اما سوال اینجاست، چرا طی این سالیان نتوانستند به ان اهداف کثیف خود برسند تا زمانی که در عراقبودندو زیر بال و پر صدام قرار داشتند و میگفتند سید ریئس  مسیر را باز میکند و خودش میداند چه زمانی باید چکار بکند به قول آن مزدور امریکایی رجوی خائن چند میخ طویله !!!!!! حالا که بعد از چهار سال از عراق رانده شدند و در حال حاضر هم در ... مطلب کامل

    غلامرضا شکری: رانده شدگان در عراق، واماندگان در آلبانی

    حال سوال این است؛ چرا سران فرقه رجوی خفقان گرفته و هیچ خبری را در این رابطه منتشر نمی کنند در حالیکه اخبار شورش های آمریکا تیتر اصلی تمامی خبرگزاریهای جهان است. و چرا به خانواده کشته شدگان توسط پلیس وحشی این کشور تسلت نمی گویند ؟جواب خیلی ساده است: پا گذاشتن بر دم ارباب برای سران بدنام «مجاهدین» خط سرخ است و آنان هرگز جرات چنین گستاخی ها را ندارند. آنان همیشه نان را به نرخ روز می خورند.اگر چنین وقایعی در کشورهای لبنان و عراق و سوریه و هر کشوری که بنوعی با ایران در رابطه است، می افتاد همچنانکه قبلا هم دیدیم تمام دستگاه تبلیغاتی رجوی پشت آن می آمد و روزها حول تحولات میدانی در این کشورها طبق رهنمودهای طرف حساب های خود خبر تولید می کرد. اما حال که نوبت به ارباب رسیده رهبران حاضر در صحنه به سوراخ موش خزیده و لالمونی گرفته اند... وطن فروشان کاسه لیس ، چکمه های خونین اربابشان را لیس میزنند موسی دامرودی ، تیرانا ـ سایت نجات یافتگان از مجاهدین خلق در آلبانی ـ ایران آزادی ـ 03.07.2020 لینک به منبع با کشته شدن جورج فلوید به دست پلیس نژادپرست در آمریکا موجی از اعتراضات شروع شد. و بدنبال این واقعه موجی از جنبش ضد نژاد پرستی بخش های زیادی از آمریکا و سپس چند ... مطلب کامل

    غلامرضا شکری: رانده شدگان در عراق، واماندگان در آلبانی

    مقاومتی که شما برای آن عیدی هم متصور شده اید، دراصل مقاومتی بود متوهمانه دربرابر سیر تاریخی کم وبیش طبیعی ای که ایران پشت سر میگذاشت واین سیر درجهت دادن قدرت بدست مسعود رجوی بوالهوس نبود. مقاومت سازمان متبوع شما دربرابر حوادث، ربطی به مردم ایران نداشت و تنها براثر افکار متوهمانه که گویا رهبری حق رجوی است ، انجام گرفت وبعلت ناموزون بودن آرایش قوا ، با ... مطلب کامل

    خداحافظ  ! کسی که “وداع با اسلحه “را آغاز کردی

    در دبیرستان که بود داستان‌هایی به سبک علی دشتی می‌نوشت که آن وقت‌ها نام پر تلالویی در ادبیات به حساب می‌آمد. اما یک روز معلم شیمی که با ادبیات آشنایی داشت سر کلاس از چوبک سخن گفت. خیمه‌شب‌بازی منتشر شده بود (سال ۱۳۲۴) و تازه چوبک داشت آوازه می‌یافت. نجف آن کتاب را خواند و پس از آن روش نوشتن و نگاه کردنش تغییر کرد. «برای من مثل ... مطلب کامل

    خداحافظ  ! کسی که “وداع با اسلحه “را آغاز کردی

    وقتی خبر دسنگیری را در سالن اعلام کردند همه همدیگر را نگاه می کردند که مریم رجوی کی رفته  است ؛ برای جواب به این سئوال با ترفند می گفتند که قبل از حمله اورا فرستادند و نسرین هم همراهش است افراد همه گیج و گنگ بودند چون کسی با بیرون ارتباطی نداشت همه چیز را باید سیمای کذایی فرقه دنبال می  کردیم البته یاد آوری کنم که اون فرد ... مطلب کامل

    خداحافظ  ! کسی که “وداع با اسلحه “را آغاز کردی

    رجوی بعد از اشغال عراق در هرزمان که میدانست ضرر و زیانی متوجه فرقه مجاهدین است سکوت اختیار میکرد هنگام قتل روزنامه‌نگار  عربستانی خاشقچی تا به حال یک کلمه در تلویزیون و یا سایت مجاهدین درج نکرده است ، در جنگ یمن و بمباران وحشیانه مردم یمن توسط عربستان سعودی تا به امروز سکوت اختیار کرده است و حتی به روی مبارک خود نمیآورد،  زیرا ... مطلب کامل

    نگاهی به کتاب «موج سیاه»: بازنگری تاریخی درگیری‌های خاورمیانه

    تضاد میان مطالعات آکادمیک بر روی این کشورها و مسائلشان باورنکردنی است و اغلب موارد حق با نویسندهٔ کتاب است. داستان در سال ۱۹۷۷ در لبنان آغاز می‌شود، زمانی که سرزمین نویسنده در گیرودار جنگ داخلی بود. ایرانیان در تبعید همچون امام موسی صدر با فعالان شیعه در لبنان متحد شده و برای سرنگونی شاه نوار ضبط می‌کردند. انور سادات، رئیس‌جمهور مصر به اورشلیم پرواز کرد تا به ... مطلب کامل

    خاطرات غلامعلی میرزایی،قسمت ۱۷ ـ شیپور سرنگونی را می خواست رجوی بزند یا صدام حسین؟ اما چه شد؟

    ولی در صحبتهایی که بین نفرات که تبادل می شد این بود اینها را هم برای عراق نگهداری کنیم چون خود عرافیها بر اساس تجربه تانکهای قبلی که تحویل داده بودند رسیدگی به امکانات جنگی که داشتند زیر   صفربود و بخاطروعده های مستمرسرکردگان فرقه نفرات هم که سرنگونی در راه است و رهبری منتطر آماده شدن کارهای نکرده ماست هرچه سریعتر آماده شوید او (رجوی) شیپور راخواهد زد. ... مطلب کامل

    نوشتن دیدگاه

    شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

    سایت ایران قلم از انتشار مطالب و مقالاتی که در آن کلمات توهین آمیز استفاده شده، معذور است.

    مسئولیت مطالب درج شده بر عهده نویسندگان می باشد

    تمام حقوق این سایت برای © 2020 ايران قلم. محفوظ است.