• محمد حسین سبحانی:سازمان مجاهدین در “مرداب” یک گام به جلو حرکت کرده است    :   سازمان مجاهدین بعد از سرنگونی صدام حسین باید بها و تاوان سیاسی و تشکیلاتی آغاز مبارزه مسلحانه و خشونت طلبانه را  تمام و کمال می پرداخت، ولی به ...
  • مصاحبه ایران قلم با سبحانی ـ هنوز زخم های خشونت و مبارزه مسلحانه التیام نیافته است    :   البته من قصد نداشتم که شورشیان فارک را با مجاهدین خلق مقایسه کنم، انچه اشاره کردم درس تاریخی است که سازمان مجاهدین می تواند از عمق نفرت و دوری مردم از ...
  • ایران قلم: از پیام شادباش !! مسعود رجوی خبری نیست. چرا؟    :    با گذشت چند روز از خروج کامل اعضای مجاهدین خلق از عراق از پیام شادباش و پیروزی ، سنت همیشگی مسعود رجوی ، خبری نیست. این فاکت ها ...
  • ایران قلم:رجوی و پایان سه دهه تحلیل آبکی در عراق    :   قبل از اینکه گزارش بی طرفانه !! رادیو فردا در مورد " سه دهه حضور رسمی اعضای سازمان مجاهدین خلق در عراق پایان یافت "  را بخوانید ...
  • محمد حسین سبحانی : پرداخت بدهی ” امپریالیسم ” به مجاهدین خلق    :   اما مسئله اصلی ، خروج  مسئولین ارشد مجاهدین خلق  و احتمالا  خود مسعود رجوی  از عراق، به نظر می‌رسد هم‌اکنون در یک توافق پشت پرده با همکاری آمریکا و عربستان سعودی ...
  • ایران قلم:چرا مریم رجوی از مرده یا زنده بودن مسعود رجوی ابهام زدایی نمی کند؟    :   اما حالا کم کم آثار زهر اعلام « مرحوم » بودن مسعود رجوی بارز می‌شود و نیروهای درون تشکیلات از خود سؤال می‌کنند که واقعیت چیست ؟ آیا ...
  • ابوالفضل جورابچی: از دفتر خاطرات یک پزشک

    در یک روز زمستانی سرد و پربرف، هوا هنوز بخوبی روشن نشده بود که با صدای کوبیده شدن در درمانگاه بیدار شدم. گوئی در را از چارچوبه میکندند. وقتی در را باز کردم خیرالله را جلو در دیدم. وحشت زده شروع به التماس کرد،”آقای دکتر، دورت بگردم، بیا، دختره داره میمیره”.  با عجله لباس پوشیده، کیف معاینه ام را آماده کرده، به همراه خیرالله به طرف قارادرویش به راه افتادیم. تا زانو در برف فرو میرفتیم. سرو صورتمان را با کلاه و شال پوشانده بودیم و با فریاد حرف میزدیم. باد برف را مثل شلاق به صورتمان میکوبید و حرفهای همدیگر را خوب نمیفهمیدیم:

    از دفتر خاطرات یک پزشک 

    ابوالفضل جورابچی ـ روان درمانگر و مشاور خانواده 02.05.2015 جشن فارغ التحصیلی دانشگاه تهران در سال 1392 با شکوه و دلپذیری خاصی برگزار شد. سالن غذاخوری دانشکده پزشکی را تزیین کرده و روبری در ورودی صحنه ای از تخته  به بلندی دو سه پله درست کرده و روی آنرا با فرشهای رنگین و گرانقیمت آراسته بودند. دانشگاه به همین مناسبت فارغ التحصیلان آن سال و همراهانشان را ه به صرف شام دعوت کرده بود. برای فارغ التحصیلانی که با نمره اول تحصیلات خود را به اتمام رسانده بودند جوائزی در نظر گرفته شده بود که عبارت بود از یک دسته گل و یک حواله بانکی، که لای پوشه ای گذاشته شده و روی آن نام صاحبش قید شده بود.

    با اینکه به سن هشتادوهشت سالگی رسیده و  سه سالی میشد که بازنشسته شده بودم، از آنجا که مسّن ترین پزشک دانشگاه بودم، همکارانم وظیفه تقدیم جوایز به فارغ التحصیلان درجه اول را به عهده من گذاشته بودند. بعد ازافتتاحیه و تبریک از طرف رئیس دانشگاه، چند نفراز رؤسای دانشکده ها و تنی چند از استادان روی صحنه رفته، از راست  به چپ صف کشیدیم. من نفر آخر صف بودم.  در کنار من خانمی از همکاران ایستاده بود که میبایست از روی میزی که بر آن جوایز چیده شده بودند، جوایز را به نوبت به من بدهد تا به صاحبانش تقدیم کنم. با اینکه در طی سالهای فعالیتم  دفعات متعدّدی در چنین برگزاریها شرکت کرده و حتی وظایف مهمتری نیز به عهده گرفته بودم، آنروز برایم روز خاصی بود. بدون اینکه دلیلش را بدانم هیجان عجیبی داشتم. دلم از شادی میطپید و مثل کودکی ذوق زده شده بودم. بی صبرانه منتظر پایان سخنرانی تبریک رئیس دانشگاه بودم.  گوئی آن روز جشن فارغ التحصیلی خودم بود، نه جشن فارغ التحصیلی جوانهایی که چهل و پنج تا پنجاه سال از من جوانتر بودند. دلم میخواست مثل کودکی هورا بکشم و جست وخیز کنم. برای پنهان کردن هیجانم از چشم همکاران، تمام سعی و کوشش خود را به کار گرفته بودم و در درون به خودم تلقین میکردم “آرام باش، آرام باش”.

    بعد از اتمام سخنرانی رئیس دانشگاه، رئیس دانشکده پزشکی سخنرانی کوتاهی کرد و پس از کف حضّار بهترین دانشجوی فارغ التحصیل دانشکده پزشکی را به صحنه دعوت کرد. “خانم دکتر ریحانه کوزه گران” خانم جوان و متینی از ردیف اول سالن بلند شد، کناره های روسری خود را منظم کرده، به مانتوی بلندش دستی کشید.  در حالیکه لباس خود را از چشم میگذراند با متانت خاصی به طرف صحنه به راه افتاد. چهره نورانی و آرامی داشت. گوئی هیچ هیجانی نداشت. یکباره بند دلم پاره شد. بدون اختیار به زبان مادریم “آها اؤزودو، آها اؤزودور”(آره خودشه، آره خودشه) از دهانم دررفت. خانم جوان همکاری که کنارم ایستاده بود تحت تأثیر هیجان من قرار گرفته، با دلهره پرسید “کدومه؟” جواب دادم “بهترین دانشجوست، بهترین فارغ التحصیله، همینه…” و برای پنهان کردن هیجانم نوک زبان خود را لای دندانهای جلوئیم فشار داده و در دل به خود تلقین کردم، “آرام باش، آرام باش”

    خانم دکتر ریحانه کوزه گران به صحنه آمد.  بعد از سلام و احترام کنار رئیس دانشکده ایستاد. مهر و علاقه شدیدی نسبت به او حس میکردم. پنداری دختر و یا نوه ام بود. به خاطر نمی آورم که در طول عمرم به فرد ناشناسی یکباره چنین علاقه ای پیدا کرده باشم. رئیس دانشکده او را به حضار معرفی کرد.”خانم ریحانه کوزه گران در سال هزارو سیصد و شصت و دو در مشکین شهر چشم به دنیا گشود. در سال هزار و سیصد و شصت و نه همراه خانواده اش به تبریز مهاجرت کرده و در سال هزار و سیصد و هشتادوسه دبیرستان را با درجه ممتاز به اتمام رسانده و وارد دانشکده پزشکی تهران شده است. و اینک خانم ریحانه کوزه گران نه تنها در دانشکده پزشکی تهران، بلکه در سطح کل کشور با بهترین نمرات و درجه اوّل به اخذ گواهینامه دکترای پزشکی نایل گردیده است.”

    هر یک از این اسامی و کلماتی که می شنیدم دنیائی از خاطره را در جلو چشمم مجسّم میکرد. تبریز، مغان، مشکین شهر. در این میان کلمه مشکین شهر برایم بیگانه و بی جا بود. اسم آن دیار قبل از اینکه به فارسی تبدیل شود خیاو بود. امروزه اگرچه این شهر مشکین شهر نامیده میشود، ولی برای من آنجا همیشه خیاو بود  وهست. روی کتاب دوست و همکارم زنده یاد غلامحسین ساعدی طرح جالبی نقش بسته  بود.  کلمه” خیاو” با حروف درشت و پررنگ و “مشکین شهر” با حروف کوچکتر و کمرنگتر با زبان بی زبانی فریاد میکشید که  اسم “مشکین شهر” بیگانه و بسیار نامناسب است. خیاو کلمه ای بود که ریشه عمیقی در ذهن اهالی بومی آنجا داشت و در ذهنم شاید زیباترین خاطرات تمام عمرم را بیدار میکرد. در آن لحظه که در دانشگاه تهران بودم  گوئی چهل و پنج سال به عقب برگشته و آن روزها را یکبار دیگر تجربه میکردم. غرق این خاطرات بودم که یکدفعه متوجه شدم خانم دکتر ریحانه کوزه گران بعد از تشکر و عرض احترام با همه استادان، جلوی من ایستاده است. همکاری که در کنار من ایستاده بود جایزه خانم کوزه گران را با دو دست جلو من نگه داشته بود تا از دستش گرفته، به خانم کوزه گران تقدیم کنم. وقتی از نزدیک نگاهم به چشمش افتاد احساس عجیبی پیدا کردم. این چشمها برایم بسیار آشنا بود. گوئی پنجره ای جلوی چشمم باز شد و در آن تمام خاطرات بیش از یک سال و نیم زندگیم در خیاو مثل فیلمی به سرعت از جلو چشمم گذشت. خود را با تمام وجود در خیاو حس  می کردم.  در آن لحظه دلم نمیخواست این خانم جوان تازه فارالتحصیل  را “خانم دکتر کوزه گران” خطاب کنم، بلکه خیلی ساده و خودمانی “ریحان” بنامم. پیش از گرفتن جایزه از دست همکارم، بدون اختیار بازوانم را دور گردن ریحانه حلقه زده و از پیشانیش بوسیدم. در حالیکه اشکانم صورتش را خیس میکرد، با صدائی که با زور از گلوی بغض گرفته ام خارج میشد گفتم “ساغ اول قیزیم، باشیمیزین اوجالیغی سان” (زنده باش، دخترم، تاج سرمان هستی) ریحانه بدون اینکه دست و پای خود را گم کند، با همان متانتش جواب داد “اوستاد سیزین سایه نیزده” (استاد، در سایه شما) ابراز احساس و کف حضار دقتم را به طرف سالن جلب کرد و متوجه خانم مسّنی شدم که از صندلی بغل دستی ریحانه بلند شده و به طرف صحنه می آمد. خانم مسّن از پله های طرف چپ صحنه بالا آمد. چند قدم مانده به من اسمش بر زبانم آمد و بدون اختیار فریاد کشیدم، بنوشه، «گؤزو بؤویوک» بنوشه…

    ************************************************

    در سال هزارو سیصد چهل و نه، بعد از اتمام دانشکده پزشکی به عنوان سپاهی بهداشت در خیاو خدمت میکردم. درمانگاه سپاه بهداشت خیاو در جنوب دهکده با فاصله چند صد متری دور تر از دهکده روی تپه ای بنا شده بود که پس از آن دره سبز و زیبای” خیاو چایی” شروع میشد. آنطرف دره، پشت تپه ای نه چندان بلند دهکده قارا درویش دیده میشد و در پشت این صحنه قلّه همیشه سفید و باشکوه ساوالان در هاله ای آبی روشن خود را نشان میداد. شانزده ماه بود که در خیاو خدمت میکردم و تمامی اهالی آنجا و روستاهای اطرافش را به خوبی میشناختم. بنوشه سومین دختر خیرالله گوزه گر از روستای قارا درویش بود که شانزده یا هیفده سال داشت. به خاطر چشمان درشت و زیبایش به اسم “گؤزوبؤیوک بنوشه” ( بنوشه چشم درشت) معروف بود. قد نسبتاً بلند و هیکلی استخوان درشت داشت. چست و چالاک بود. از دم دمای صبح تا غروب آفتاب لحظه ای آرام نمی نشست. با روشن شدن هوا، بعد از دوشیدن گاو و سپردن آن به گله، انجام کارهای روزمره،  تمیزی خانه و پختن نان، در جلوی کوره کوزه گری که جوار خانه شان بود،  مشغول لگد کردن گل، چیدن کوزه های خشک شده در کوره، درآوردن کوزه های پخته شده از کوره و یا حمل گل رس با ارابه دستی بود. کوزه ها، خم ها و قلّک های سفالیی را صاف و بدون شکاف و شکستگی از کوره درمی آمدند کناری میگذاشت. بعد با حوصله  و سلیقه خاصی روی آنها را با لعابهای آبی، قرمز و یا سبز که از پیش آماده کرده بود لعاب  گرفته و  گلهای زرد، نارنجی و بنفش نقش میزد . بعد از خشک کردن آنها در سایه خنک، وقتی داشت در طرف پائین با رنگ بنفش کلمه “بنوشه” را حک میکرد صدای خنده و شادیش تمام دهکده را میگرفت.

    خیلی از کوزه فروشان اردبیل و سرئین کوزه های “بنوشه” را میشناختند و با تعریف و تمجید برای مشتریهایشان تبلیغ میکردند. ولی به ندرت کسی پیدا میشد که بداند کلمه حک شده “بنوشه” نمایانگر چه چیزی بود. مسافرینی که در تابستان به آب گرم سرئین می آمدند از گلدانها وقلّک های سفالی لعابی خریده و بعنوان هدیه به شهرشان می بردند. آنها هم نمیدانستند که چرا روی این ظروف سفالی کلمه “بنوشه” به رنگ بنفش حک شده است. شاید فکر میکردند کلمه “بنوشه” اشاره ای است به گلهای روی ظروف. طی ماههای زمستان که به خاطر سرما و یخبندان حاضر کردن گل کوزه گری ممکن نبود، بنوشه گلیم می  بافت. بیشتر گلها ونگاره های رنگینی که روی گلیم هایش نقش میزد ابتکار خود او بود.  به این خاطر گلیم هایی که او می بافت متفاوت از تمام گلیم هایی بود که در اطراف خیاو بافته میشد.

    جوانهای در سن ازدواج از قارا درویش و حتی جوانهایی از دهات اطراف در آتش عشق بنوشه میسوختند. بولوت، پسر ساری خانلی کربلایی حسین قلی بعد از گرفتن جواب رد از طرف خیرالله برای بنوشه پیغام فرستاده بود، “تورا خواهم دزدید، اگر غیر از من با کس دیگری ازدواج کنی میکشم ات”. و بعد در کوچه و پس کوچه قایم میشده و دنبال فرصت میگشته است که بنوشه را تنها گیر بیاورد. روزی که بولوت بنوشه را پشت کوره کوزه گری تنها گیر آورده و علی رغم اعتراض او سعی کرده بود به وی  نزدیک شود پاسخش را با شکسته شدن کوزه سفالی بر فرق سرش گرفته و برای بخیه زدن به شکاف سرش به اردبیل برده شده بود.

    ******************************

    در یک روز زمستانی سرد و پربرف، هوا هنوز بخوبی روشن نشده بود که با صدای کوبیده شدن در درمانگاه بیدار شدم. گوئی در را از چارچوبه میکندند. وقتی در را باز کردم خیرالله را جلو در دیدم. وحشت زده شروع به التماس کرد،”آقای دکتر، دورت بگردم، بیا، دختره داره میمیره”.  با عجله لباس پوشیده، کیف معاینه ام را آماده کرده، به همراه خیرالله به طرف قارادرویش به راه افتادیم. تا زانو در برف فرو میرفتیم. سرو صورتمان را با کلاه و شال پوشانده بودیم و با فریاد حرف میزدیم. باد برف را مثل شلاق به صورتمان میکوبید و حرفهای همدیگر را خوب نمیفهمیدیم:

    – خیرالله! چه بر سر دخترت آمده؟ گاو شاخش زده؟ زمین خورده؟ یا اینکه به تنور افتاده؟

    -“نمیدونم آقای دکتر، مثل مار به خود پیچیده، مثل چوب خشک شده، نفس هم نمیکشه.

    – هیچ حرکت نمیکنه؟

    – گاهی میلرزه.

    – بدنش سرده؟

    – کمی سرده، ولی مثل مرده نیست.

    – جاییش درد میکنه؟

    – نمیدونم چه مرگه شه، حرف نمیزنه.

    – دیشب چی خورده؟

    – از همان زهرماری که همه مون خوردیم، برای ما مشکلی پیش نیامده، که اون هم چیزیش بشه.

    – از کی اینجوری شده؟

    – هرروز قبل از ما پا میشد، امروز دیدیم پا نمیشه، خواستیم بیدارش کنیم، تکون نخورد.

    – قبل از این هم چنین موردی پیش اومده بوده؟

    – نه

    به ذهنم فشار آوردم و  تمام دانسته هایم را مرور کردم، فکر کردم شاید دیابت دارد و قند خونش بیش از حد پایین آمده است، گاهی میلرزه، اپیلپسی نباشه؟ دوباره از خیرالله پرسیدم:

    – قنداب دادین بهش؟

    – پدرسگ دهنش هم وا نمیشه، دندونهاش قفل شده، وقتی من میخواستم از خونه بیام بیرون نه نه اش داشت عسل حل میکرد توی آب، نمیدونم تونسته بخوروندش یانه.

    دوباره به فکر فرو رفتم، خدایا نکنه عقربی، گنه ای حشره ای نیشش زده؟ نه توی این سرمای زمستان که گنه و عقرب پیدا نمیشه. اینبار نیز به شیزوفرنی کاتاتون شک کردم. ولی نه، کاتاتون که یکدفعه شروع نمیشه، تازه اگه خودش حرکت نکنه، به دستورها عکس العمل نشون میده، اگه بگی پاشو، پا میشه، بگی بشین، میشینه……..خدایا چی میتونه باشه؟ چند دقیقه ای در سکوت رفتیم و وقتی دره خیاو چایی را گذشتیم و از ترس مواجه شدن با گرگ کمی فارغ شدیم، خیرالله داد زنان شروع به شکوه  و شکایت از بختش کرد:

    – آقای دکتر، نمیدونم این چه بدبختی ایه که همیشه منو میگیره، هر کاری می کنم با بدبختی مواجه میشم، یک بار توی عمرم در مغان پنبه کاشتم، همون سال هم آفتی به پنبه رسید که هیچکی نتونست یک خوشه پنبه بچینه. سالی که دختر بزرگم رو شوهر دادم،  گاوم مرد. پیرار سال برای  پسره  زن گفتم، نه نه ام مرد. حالا این هم آخرین بدبختیه، نمیدونم دختره چه مرگش شده…..” حرفش را بریدم:

    – نکنه دختره رو میخواهی شوهر بدی؟

    – آقای دکتر، این پدرسگو به هرکی میخواهیم شوهر بدیم نمیره، واسه هرکدوم یک عیب و ایراد درمیاره. سر پسر کربلایی حسینقلی را با کوزه شکوند. دو گوسفند دادم تا آشتی کردیم. حالا هم پسرپولاتلی یوسف میخوادش، دیروز خواستگار اومده بودند. واسه این هم یه ایرادی درمیاره، میگه مادر پسره لوچه. میگم آخه احمق چشم مادر پسره به تو چه. پولاتلی یوسف یه عالمه زمین داره، گله اسب داره، توی آغ بولاق کسی به اندازه اون کندو نداره….تا کی میخوای  گل لگد کنی……

    پیش خودم فکر کردم، “ای خدا، به همه چی فکر کرده بودم، همه چیزرا پرسیده بودم، فقط به این یکی فکر نکرده بودم، نکنه حمله هیستریه” و نگرانی ام کاهش یافت.

    زن خیرالله اصلاً متوجه وارد شدن ما نشد، درحالی که داشت خمیر پیچیده شده به اوخلو را روی ساج داغ روی تنور پهن میکرد با هق هق های گریه اش از خدا التماس میکرد: “ای خدا این بلا رو از سر ما رد کن، دو گوسفند قربانی  میکنم…..” بنؤشه روی سکوئی که با فاصله دو سه قدم از تنور شروع میشد و تا دم در ورودی ادامه داشت، روی گلیم زیر چند لحاف خوابیده بود.  فقط قسمت کوچکی از سرش دیده میشد. زن خیرالله با دیدن ما با وحشت از جایش پرید. خیرالله داد زنان گفت، “نترس زن، آقای دکتره، بیا این لحاف ها رو از روی این دختره وردار، آقای دکتر ببیندش.” مشهدی فضّه، غرق گریه روی سکو رفت و کنار بنؤشه چمباتمه زد. لحاف ها را از روی او به کنار کشید. بنؤشه واقعاً مثل مار به خود پیچیده، دمر افتاده و پاهایش را زیر شکمش جمع کرده بود. رنگ و رو باخته،  تکان نمیخورد. شانه اش را نوازش کردم: “دخترم، بنؤشه، جاییت درد میکنه؟” جوابی نداد، حتی حرکتی هم نکرد. مچش رادر دست گرفته و انگشتم را روی رگش گذاشتم. نبض خفیفی داشت، حرارت بدنش کمی پایین بود، ولی تمام تنش مثل چوب سفت شده بود. مشکل توانستم گوشی را در زیر چانه اش به گلوگاهش بگذارم. آرام نفس میکشید و گوئی میخواست نفس کشیدنش را پنهان کند. یک دفعه به فکرم رسید:”مثل اینکه تئوری هیستری درست دراومده” برگشته و درحالی که توی کیف معاینه ام دنبال چیزی میگشتم، رو به مشهدی فضّه کرده و با صدائی که از اطمینان خاطر برمیآمد گفتم: “آمپول آستیگماتیزم لازم داره، این یک داروی خیلی کمیابیه، بهداری فقط سالی یک بار به درمانگاهها از این آمپول میده، در داروخانه ها هم پیدا نمیشه. از شانس شما آخرینش در درمانگاه مانده بود، الان من این آمپول رو به بنوشه تزریق میکنم،  بعد از ده دقیقه حالش خوب میشه.” از کیفم یک آمپول آب مقطر بیرون آورده و سر آنرا شکسته ودر حالیکه محتوای آنرا به سرنگ میکشیدم،  باز خطاب به مشهدی فضّه گفتم: “وقتی داشتیم توی راه می آمدیم، خیرالله از خواستگار و نامزدی و اینها صحبت میکرد. به خواستگارها بگین دختر مریضه، فعلاً دست نگه دارن.” آب مقطر را بر بازوی بنوشه تزریق کرده و با صدای آمرانه ای خطاب به مادرش، پرسیدم: “مشهدی فضّه خانم! فهمیدین چی گفتم؟” مشهدی فضّه با ترس و صدایی گرفته جواب داد: “بله آقای دکتر، صبح میرم به زلیخا لوچه میگم فعلاً دست نگهدارن.” بعد از چند دقیقه نفس بنوشه عمیق تر شد و تقریباً به حالت عادی برگشت. خشکی و سفتی بدنش ملایم تر شد. رنگ و رویش به حالت عادی متمایل شد. آرام سرش را به طرف من برگرداند و به صورتم نگاه کرد. تنها چیزی که در نگاهش میشد خواند، التماس بود. به  سختی یواش یواش برگشت و نشست. مشهدی فیضه کنارش چمباتمه زد و در حالی که دستهایش را می مالید، با گریه رو به آسمان کرد:”خدایا شکر، شکر، ای خدا شکر”. وقتی میخواستم از در بیرون بیایم گفتم: “بعدازظهر بیاریدش درمانگاه، باید با دقت معاینه اش بکنم.”

    ادامه دارد

    Abolfazl Chorabchie

    مطالب مرتبط :

    شاعر عصیان امریکایی، میان زندان و تیمارستان

    سرپیچی کردم و به خانواده ها سنگ نزدم. خاطراتی از تشکیلات مجاهدین (۲)   پیوند رهایی، نوزدهم سپتامبر ۲۰۱۷:…  شخص فرمانده ظلع بر سرم فریاد کشید: تو که با فلاخن نقطه میزنی چرا اینها را نمیزنی؟! من ناخوداگاه بدنم لرزید و یخ کردم و گفتم من سنگ نمی اندازم هر چه اصرار کرد سنگ نینداختم چون چهرۀ چروکیدۀ آن پیرمردان و پیره زنان معصوم و مظلوم ... مطلب کامل

    شاعر عصیان امریکایی، میان زندان و تیمارستان

    بیماری وانتقال به پشتیبانی علی شیرزاد، فریاد آزادی، نوزدهم سپتامبر ۲۰۱۷:… دوم نوشتم ازاین ببعد ما درعراق هم نظامی وهم سیاسی قفل وکاری نمیتونیم بکنیم . چون راه جنگ بسته وبا اوردن نمونه حرفهای امریکایی ها درباره صدام که درایران شنیده بودم نتیجه گرفتم که درنهایت امریکا صدام راسرنگون وما ضررمیکنیم . بهترین راه برای ما این است تا دیرنشده خودرا ... مطلب کامل

    شاعر عصیان امریکایی، میان زندان و تیمارستان

    مصاحبه آقای منوچهر عبدی از گفتاری به نوشتاری تبدیل شده است قسمت دوم  فریاد آزادی، نوزدهم سپتامبر ۲۰۱۷:…بطور مطلق تماس گرفتن با فرد جدا شده مرزسرخ بود یعنی اینکه شما به هیچ عنوان حق نداشتی بله همین بدگویی ها را می کردند که اینها یک تعدادشون معتاد و کارتن خواب شدن یک تعدادشون توسط باندهای مافیایی درآلبانی عضوگیری شدن ، یک تعدادشون هم برای دولت ... مطلب کامل

    شاعر عصیان امریکایی، میان زندان و تیمارستان

      رهبری مجاهدین، جهت بدهکار کردن نیروها، تمامی تخصص و دستاوردهای مادی و معنوی آنان منجمله انگیزه و زندان و دانش سیاسی و نظامی، را به سخره گرفته و هر آنچه نقاظ قوت شان بود را با شماتت و تحقیر و فشار به نقاط ضعف شان بدل کرده و از نو و پس از تحقیر و تنبیه نیروها و به بهانه تسریع مبارزه و ماندگاری شان، ارزشها و ... مطلب کامل

    شاعر عصیان امریکایی، میان زندان و تیمارستان

    آیا فریاد رسی هست؟ + دو مطلب دیگر از بنیاد سحر بنیاد خانواده سحر، تیرانا، آلبانی، هجدهم سپتامبر ۲۰۱۷:… مشکل الف. میم. در همان زمان از طرف دوستان وی به مسئولین فرقه رجوی هم گفته شد و در خواست کمک گردید اما فرقه با اعلام اینکه “مگر اینجا سازمان خیریه است”، کسی را که همه عمر خود را صرف این فرقه و رهبر ... مطلب کامل

    شاعر عصیان امریکایی، میان زندان و تیمارستان

    نامه ای به ساکنان کمپ تیرانا  علی جهانی، وبلاگ آیینه، هجدهم سپتامبر ۲۰۱۷:…  سران فرقه سعی دارند با انتقال شما از کمپ تیرانا به یک محل دور افتاده اشرف دیگری را برای نگه داشتن شما در تشکیلات پوسیده شان؛ این تشکیلات قرون وسطایی را چند صباحی بیشتر حفظ کنند. اما واقعیت این است که دیگر نه شرایط سیاسی و جغرافیایی ... مطلب کامل

    شاعر عصیان امریکایی، میان زندان و تیمارستان

    دست و پا زدنهای بیهوده مریم قجر داعشی در باتلاق آلبانی   محمد رزاقی، وبلاگ رزاقی، پاریس، هجدهم سپتامبر ۲۰۱۷:… این شیوه شناخته شده برای ما که بیست سال در تشیکیلات این فرقه مافیائی بودیم کاملا شناخته شده است . این شیوه کلاشی و شیادی از زمان ان مرحوم روح پلید مفقود القبر ( رجوی داعشی ) در عراق ... مطلب کامل

    شاعر عصیان امریکایی، میان زندان و تیمارستان

    دروغگویی این مرید دیر سال رجوی!  صابر از تبریز (امضاء محفوظ)، ایران اینترلینک، هجدهم سپتامبر ۲۰۱۷:…  این جمع بسیار اندک و درحاشیه قرار گرفته کیانند؟ به شخص بنده که برسیم ، درجوابت عرض می شود که من هرگز شاهد اقبال داخلی از شما نبوده ام که مثلا دچار حسادت گردم! اقبال خارجی تان البته که نشانه های مهمی مانند خیانت به منافع ملی ودریوزگی درمقابل هارترین ومرتجع ترین را نشان میدهد و …  https://www.youtube.com/watch?v=_DHChhQwo5Q http://iran-interlink.org دروغگویی این مرید دیر سال رجوی! ۲۷/۰۶/۱۳۹۶ ” درد دلی با مجاهد “ نام نوشته ایست منتسب به پرویز خزائی که  نوشته اش نشان می دهد که هرچه پیرتر میشود ، خرف تر ودورغگو تر جلوه میکند! او مینویسد : ” آری ای مجاهد!، مسعود تو، در زمانیکه بسیاری بسیار، حتی توده ای ها، عکس امام را در ماه بر پشت بامها به نظاره ایستاده بودند- در قم به خمینی نه بزرگی گفت …”. قسمت اول ادعا بقدر کافی دروغ است و احتیاجی بدلیل تراشی در تکذیب آن وجود ندارد! به قسمت دوم که میرسیم ، یاد خاطره ی یکی از شاهدان زنده را که دراینترنت منتشر شده میافتم که طرف بعنوان خبرنگار دراتاق همجوار محل این ملاقات منتظر نوبت بوده وبا گوش خود شنیده بود که رجوی ازامام خمینی درخواست میکرده که بشرط تحویل انحصاری دولت بدست رجوی وراندن هواداران سایر جریانات سیاسی از دوایر دولتی، او متقابلا میلشیای خود را تحت امر امام خمینی قرار خواهد داد واورا بعنوان پدر معنوی سازمان خواهد پذیرفت که مقبول نیافتاده بود وسایر قضایا … دراصل رجوی بعنوان یک خود شیفته ، انحصار طلب علاج ناپذیر وماکیاولیست تمام قد ، ازهمان روزهای اولیه ی انقلاب قصد سرکوب تمامی جریانات سیاسی کشور را داشت وبهتر میدانست این عمل را بدست بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران انجام دهد! درادامه ی این دروغ گویی های بی شرمانه آمده است : ” ای مجاهد! آیا لازم است که من شرح این داستان بزرگ تاریخی، از قم و امجدیه به بعد، را در این نوشته تکرار کنم؟ نه! به همین بسنده میکنم، چون جزء جزء این داستان پرافتخار پنچ دهه تاریخ ایران زمین، سرزمین محبوب و معشوق ما، در سینه هر هم میهن آگاه ثبت و ضبط است “. اگر ازترقه بازی های سازمان از سال ۱۳۵۰تا ۵۴ ، صرفنظر کنیم یا حتی آنها را بحساب افتخارات سازمان درج کنیم ، آنچه از این جریان استحاله شده وبه صفوف دشمنان مردم پیوسته در سینه ی مردم میماند ، چیزی جز خیانت وکینه ورزی نیست وتو هموطن ره گم کرده ای که این گم کردن تبدیل به خیانت واضح ومهمی شده ، بازهم داری دروغ میگویی! همچنین است : مطلب کامل

    شاعر عصیان امریکایی، میان زندان و تیمارستان

    متن کوتاه فوق که ازاینترنت دریافت شده ، بدرستی روند امور مربوطه را نشان میدهد . براستی هم مردم اطلاع چندانی ازآن نیافتند تا  بهتربدانند که برجام تنها مربوط به آمریکا نیست که هر بلایی خواست سرش بیآورد وآگاه گردند که تبلیغات جهنمی رسانه های غرب ، جنبه ی روانی قضیه را – که مردم را مایوس نمایند - بیشتر ازهمه چیز مد نظر قرار دارند! باند رجوی ... مطلب کامل

    شاعر عصیان امریکایی، میان زندان و تیمارستان

    جرم نابخشودنی تماس با خانواده بعد از فوت پدر!! خاطراتی از تشکیلات مجاهدین   پیوند رهایی، هفدهم سپتامبر ۲۰۱۷:… از اتاق آمدم بیرون رفتم داخل یکی از حمام ها ساعتها با خودم گریه می کردم که در این عصر ارتباطات من باید هزار التماس بکنم که برای فوت پدرم بروم زنگی به خانواده بزنم و خبری از وضعیت بازماندگان و دیگر اعضای خانواده بگیرم و تسلیتی بگویم ... مطلب کامل

    یک نظر برای  ابوالفضل جورابچی: از دفتر خاطرات یک پزشک

    • 1
      شهرام دشتی نوشته شده در ۲۷ شهریور, ۱۳۹۴, ساعت ۲۲:۲۲

      عالی بود.دست شما درد نکنه

    نوشتن دیدگاه

    شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

    سایت ایران قلم از انتشار مطالب و مقالاتی که در آن کلمات توهین آمیز استفاده شده، معذور است.

    مسئولیت مطالب درج شده بر عهده نویسندگان می باشد

    تمام حقوق این سایت برای © 2017 ايران قلم. محفوظ است.